تبلیغات
یک طلبه ماهشهری!
یک طلبه ماهشهری!
وبلاگ شخصی مهزیار خاکی... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظرتون در مورد فضای کلی وبلاگ «یک طلبه ماهشهری» چیه!!؟؟







لینک دوستان
یکی از مشکلاتی که در زمینه اخلاق برای جوونای ما پیش میاد، اصل مسئله ی بد اخلاقی با خانواده و یا دیگران هستش! و وقتی با همین جوونا صحبت میکنی بسیار مشتاق هستند که این مسئله حل بشه و برای همیشه بد اخلاقی رو کنار بذارند! و با همه خوش اخلاق باشند. فقط در این زمینه به یه موتور محرک احتیاج دارند! یکی که بهشون کمک کنه! و اونا رو در این مسیر یاری بده!

در پست قبل اشاره کردم که اگر تقوا در کار نباشه، این خوش اخلاقی به بیراهه میره و نه تنها مفید نیست بلکه میتونه بسیار مضر هم باشه! چرا که این تقواست که به تو کمک میکنه در برابر هر کسی دلربایی نکنی و سلامت جامعه رو با همین خوش اخلاقی به خطر نیندازی!  و این که معنای تقوا چیه و چطور حاصل میشه بحث مفصلی داره که میتونید به کتب مربوطه (مثل کتاب ده گفتار شهید مطهری) مراجعه کنید! فقط همین رو بگم که تقوا توسط خود شخص حاصل میشه و اگر در نفس انسان بوجود اومد، معجزه میکنه و انسان رو به درجات والای انسانی میرسونه!


* اما برم سراغ بحث اصلی! اینکه یه جوون توی خونه یا هر جای دیگه بد اخلاقی میکنه، دلایل مختلفی میتونه داشته باشه از جمله اینکه از دیگران بد اخلاقی میبینه و فکر میکنه بهترین عکس العمل در مقابل این بد اخلاقی، مقابله به مثل است و باید اون هم بد اخلاقی کنه! در حالی که با کمی تفکر میبینه اگر در مقابل این رفتار بد دیگران، بد اخلاقی کنه، آتیش خشم طرف مقابل رو بیشتر میکنه و خودش رو نزد طرف مقابل منفور میکنه! تا حدی که ممکنه راه برگشتی برای دو طرف باقی نمونه! و هر دو از هم متنفر بشوند! در حالی که اگر بر عکس عمل کنه و به بهترین شکل جوابشو بده، در مرحله اول خشم طرف مقابل فرو مینشینه، و همچنین طرف شیفته ی برخورد خوب او میشه و همون موقع و یا بعدها از رفتار بدش پشیمون میشه و تصمیم به عذر خواهی میگیره، البته شاید ابراز نکنه! ولی اینکه پشیمون میشه و تصمیم به عذرخواهی میگیره حرفی درش نیست!

* دلیل دیگه میتونه ترحم بیش از حد کسانی مثل پدر و مادر باشه که گاهی در مقابل چشم دیگران صورت میگیره! که همین باعث تندی برخورد جوون میشه! اما همه ی ما میدونیم که  بهترین برخورد در این شرایط اینکه که تو هم محترمانه (نه بچگانه) این محبت حقیقی والدین رو پاسخ بدی و با این کار شخصیت والای خودتو به دیگران نشون بدی! که مطمئناً با این برخورد ذره ای کوچیک نمیشی و اتفاقا همه میگن چقدر جوون خوبی که اینقدر در مقابل رفتار پدر و مادرش محترمانه برخورد میکنه! ولی توصیه من به کسایی که نمیتونن اینقدر محترمانه برخورد کنن اینه که راه دوم که «سکوت» باشه رو امتحان کنن! با این کار به خوبی میتونن جلوی خشم خودشونو بگیرند.

* ممکنه این بد اخلاقی به خاطر این باشه که جوون بین خودش و والدین اختلاف سنی و فرهنگی زیادی حس میکنه و کارهای اونا رو حمل بر بی احترامی و ... میکنه که این مسئله در خیلی از جوونا وجود داره! و جالب اینجاست که هر جوونی فکر میکنه فقط خودش نسبت به والدین چنین احساسی داره! برای حل شدن این مسئله برای فرد، خوبه که یه نگاهی به گذشته و آینده ی خودش بکنه، که روزی کوچیک بود و پدر و مادر موجب افتخار و حامی همیشگی او در برابر تمام جهان بودند و روزی هم خود او پدر یا مادر خواهد شد و ممکنه فرزندانش نسبت به او چنین احساسی داشته باشند. و این فرد باید بدونه وقتی در جمعی پدر او کاری میکنه که متناسب با این زمانه نیست، فقط او نیست که این مسئله رو درک میکنه، بلکه همه ی اطرافیان متوجه این اختلاف سنی و فکری هستند و نیاز ی نیست که او کار والدین را برای دیگران توجیه کنه و یا به خاطر کار آنها عصبانی بشه و برخوردی کند که موجب پشیمانی او باشه! پس اگر میخواهد دیگران نیز در آینده با او به خوبی کنار بیایند، باید بهترین رفتار را در این مواقع داشته باشد، دقیقا همان رفتاری که انتظار دارد در آینده با او بشود. که این یک قانون الهی است!

* بذار به این مسئله هم اشاره کنم که بارها دیدم جوان هایی که در کودکی داستان این قانون الهی را در کتابهای درسی شون خوندن و فیلم های بسیاری (مثل فیلم هندی باغبان) در این زمینه دیدند، ولی چون به دید عبرت نمی نگرند و به سرعت در زندگی خود عملی نمی کنند به باد فراموشی می سپارند و اتفاقا در آینده هم دچار ناملایمت های دیگران که نتیجه ی ناملایمتهای جوانی خودشان است میشوند! بازم خوش به حالشون که در دنیا عذاب میشن که وای به حال کسانی که در دنیا کیفر اعمال بدشان را نمی بینند... آخه عذاب آخرت بسیار  سخت تر و دردناک تر از دنیاست!!!

جمع بندی مطلب این باشه، که این بد اخلاقی علت های مختلفی میتونه داشته باشه! که با کمی تفکر میتونید برای اون راههایی بسیار عالی پیدا کنید! به شرطی که این تفکر به همراه مشورت باشه! خلاصه هر گلی زدی به سر خودت زدی! اگر به فکر معنویات زندگی خودت باشی همیشه سربلند و پیروز خواهی بود... و در محضر خدا با افتخار از نتیجه زندگی دنیا حاضر میشوی.... به شرط صلوات بر محد و آل محمد. در ضمن هر دلیل دیگه ای که برای این مسئله به ذهنتون میرسه در قسمت نظرات بگید که این مطلب تکمیل بشه... التماس دعا... یا علی...




طبقه بندی: اخلاقی،  دلنوشته، 
برچسب ها: اخلاق، بداخلاقی، مشاوره، تندی،  
[ جمعه 13 بهمن 1391 ] [ 11:34 ] [ مهزیار خاکی ]
از کودکی به ما گفتند، پیامبر دین ما محمد (صلی الله علیه و اله و سلم) است و ما همگی جیره خوار سفره ی اوییم و هر آنچه از عقیده و دین داریم از اوست و به برکت زحمت های اوست، که چه زحمت ها برای دین خدا کشید... ای رسول خدا، چقدر تو را آزردند مردم زمانت و همچنین همه ی امت اسلام تا به امروز که آنچه تو سفارش کرده بودی را با اقتدا به تهمت «هزیان گویی» رها کردند و قلمی را شکستند که تو طلب کردی ولی هرگز به دست تو نرسید تا بنویسی برایمان آنچه موجب هدایتمان میشد تا روز قیامت که اگر مانع تو نمی شدند دیروز و امروز و فردایمان تضمین بود تا کسی گمراه نشود و همه پیرو حق باشند که خود فرمودی علی با حق است و حق با علی است.


به ما گفتند «همانا در رسول خدا برای شما اسوه ای نیکوست.» که هر چه بخواهید در اوست و دین او بهترین و کامل ترین ادیان است آمده است تا مکارم اخلاق را تمام کند که اگر فقط در این مورد از تو الگو می گرفتیم و پیروی می کردیم، امروز بهترین امت ها بودیم و همه را به دین اسلام می کشاندیم که پروردگارش به او گفت اگر اخلاقت خوب نبود و بداخلاق بودی مردم از اطرافت پراکنده می شدند... و من اینجا مانده ام که اگر میدانیم او بهترین الگوست و بهترین اخلاق را داشت و اصلا برای اتمام مکارم اخلاق آمده است پس چرا اندر خم کوچه ی بد اخلاقی و خشونت مانده ایم!؟ و چرا هیچوقت سعی نمی کنیم در اخلاق و رفتارمان تجدید نظر کنیم تا مسلمانان را به خشونت نشناسند و بهترین رفتارها را مخصوص مسلمانان بدانند!؟

ولی آن بزرگوار هرگز به اخلاق اکتفا نکرد که در «زندگی خصوصی» زخم زبان بزنند که شما در احکام مانده اید و اخلاق را فراموش کرده اید... چرا که بخش اعظمی از رسالت او تدوین احکام زندگی امت بود... اصلا مگر احکام از اخلاق جداست!؟ و بیایند عنوان انتخاب کنند که «اخلاقتو خوب کن» که همین خوش اخلاقی های غیر الهی است که عقاید مردم را سست میکند... و مشکل از اینجاست که نفهمیدیم کجا با اخلاق باشم و کجا بی اخلاق که «محمد (ص) فرستاده خداست؛ و کسانی که با او هستند در برابر کفار سرسخت و شدید، و در میان خود مهربانند» نفهمیدیم که اول باید با تقوا باشی و بعد خوش اخلاق تا با این اخلاق خوب دل نوامیس مردم را نربایی که این نوع خوش اخلاقی هدف رسول خدا نبود... و خوب است این را هم بدانیم که حضرت امیر به دخترهای جوان سلام نمی کرد تا مبادا دلی از کسی در این میاد ربوده شود و توپی به زمین شیطان انداخته شود!!!


ولی ای رسول خدا! اشاره ای کردم به زحمت هایی که برای این امت کشیدی و اذیت هایی که شدی!!! ولی آنقدر برای ما از مصیبت هایت نگفتند که سخت باورمان می شود تو هم برای دین اسلام مصیبت دیده باشی... از زخم زبان شنیدن ها و مسخره شدن ها گرفته تا شکستن دندان مبارکت و آن خاکسترها و شکمبه هایی که روی سرت می ریختند و تو تحمّل میکردی و حتی به زبان می آوردی که از امتم مزد رسالت نمیخواهم مگر مودت و ابراز محبت به خاندانم که چه زیبا ادا کردند این مزد رسالت را و نگذاشتند عرق از پیشانی خاندانت که مشغول کفن و دفن تو بودند خشک شود... از آنها که روی سرت خاکستر میریختند انتظاری نبود ولی همه ی خواست تو از امتی بود که برای مسلمان شدنشان زحمتها کشیده بودی... راستی شاید این مصیبت نخواندن از تو به خاطر این است که خود فرمودی: «حسین از من است و من از حسین» و خود بارها برای حسین گریه کردی و سفارش کردی به حسین... و حق هم همین است که لا یوم کیوم الحســـــــیـن ...

مهزیار بن علی / 16 ربیع الاول 1434 قمری / 9 بهمن ماه 1391 شمسی / تهران، شهر امام خامنه ای




طبقه بندی: اهلبیت علیهم السلام،  علمی-روایی،  دلنوشته، 
برچسب ها: رسول خدا، میلاد، اسوه حسنه، اخلاق نیکو، اخلاقتو خوب کن، زندگی خصوصی، تقوا،  
[ دوشنبه 9 بهمن 1391 ] [ 23:25 ] [ مهزیار خاکی ]
سلام. بعد از مدتها فرصتی پیدا کردم برای سر خاروندن و همچنین سر و سامون دادن به وبلاگ و بقیه فعالیت های سایبری! کم کم داریم نزدیک میشیم به ایام الله دهه فجر و قضیه ی بی ربطی که هر ساله در این ایام مبارک اتفاق میفته، و تنها ربطشون شباهت اسمیه. این اتفاق چیزی نیست جز جشنواره فیلم فجر که هر ساله مصادف میشه با بهمن ماه و این ایام مبارکه! اصلا آدم این فیلم ها رو که میبینه یاد امام و شهداء میفته! یاد اهداف عالیه ی انقلاب میفته، یاد دستورات که نه بلکه منویات رهبری معظم میفته... بابا دمتون گرم، خسته نباشید! شما و این همه تلاش برای تخریب، ببخشید ترویج اسلام محاله...


طی برنامه ای که برای دیدن فیلم دارم، دو تا فیلم آخری که دیدم، یکی خارجی بود و دیگری ایرانی! با دیدن فیلم ایرانی میخواستم گریه کنم که چطور با ابزار جمهوری اسلامی عزیز، اعتقادات و دین مردم رو به بازی گرفتند و چه چیز هایی تحویل مردم میدند... دوست دارم بشینم و ساعتها در مورد اون فیلم ایرانی حرف بزنم و درد دل کنم، ولی چون فرصت نقد کامل این فیلم رو ندارم حتی از مطرح کردن اسمش هم خودداری میکنم... اسمشو که میشنوی یاد اخلاقیات میفتی، ولی اگر خودتو تا آخر به جریان فیلم بسپاری از خدا و ملائکه و مرگ و زندگی و دنیا و معاد دست میکشی... اصلا که متوجه نشدید اسمش چی بود!؟ الحمدلله.

اما از فیلم خارجی براتون بگم که از هر جهت نگاه میکنی محشره و تنها نقطه اشتراکش با بعضی فیلم های ایرانی اینه که هر دو عقاید فاسد به جامعه تزریق میکنن... حالا اونا از طریق هالیوود و غیره و اینا از طریق وزارت ارشاد جمهوری اسلامی ایران... جالب اینجاست که اونا برای جهان فیلم میسازند و ما برای تهران! اونا ابر و باد و مه خوشید و فلک رو به کار میکشن و ما راه میفتیم توی خیابون های تهران و از دو تا دختر و پسر عاشق فیلم درست میکنیم و تو جشنواره بهش سی(مرغ) بلورین میدیم که این فیلها شصت(مرغ) آهنی هم از سرشون زیاده...






جاتون خالی بهمون خبر رسید که پنجشنبه گذشته نمایشگاه کتاب قم شروع میشه ما هم با چند تا از رفقا راه افتادیم که بریم برای دیدن کتابها، قبل از ساعت 10 رسیدیم و دیدیم خبری از خرید کتاب نیست و فعلا همه مشغول مراسم افتتاحیه هستند، ما هم از راه های میانبر رفتیم توی نمایشگاه تا به غرفه دار های عزیز خسته نباشید بگیم و یه نگاهی هم به کتابهاشون انداخته باشیم. جاتون خالی در حین سخنرانی یکی از مدعوین مراسم افتتاحیه، یه معترض به اوضاع نمایشگاه که ظاهرا از ناشران کتاب بود نمایشگاه رو روی سرش گذاشت و کلی گلوی خودشو پاره کرد تا صداش به جایی برسه که باید بگم در نطفه که نه! بعد از کمی سر و صدا در عَلَقه خفه شد... یک ساعتی گذشت که ناگهان دیدم کلی خبرنگار دارن از ما عکس و فیلم میگیرن، تا اومدیم کمی به خودمون برسیم فهمیدیم که اینا برای ثبت لحظه افتتاحیه و قیچی کردن و این چیزا اومدن و این توهم برا این بود که ما زود تر از زمان افتتاحیه وارد شده بودیم...

چشمتون روز بد نبینه که اون روز با نگاه کردن به قیمت هر کتاب یه فشار به قلبم میومد... که قیمت ها سه- چهار برابر شده بود. خدا رحم کرد که سالم از نمایشگاه اومدیم بیرون. راستی یه سری هم به مزار مرحوم مدرس افغانی زدیم تا هدیه به روحش صلواتی بفرستیم و این اوضاع کتاب رو بهش تسلیت بگیم...

ایشالا خدا توفیق بده که بازم از این فرصت ها پیدا کنم تا حرف دلمو بنویسم و وقت گرانبهای شما عزیزان رو بگیرم برای خوندن حرفای بی ارزش خودم... البته شکست نفسی میکنم، التماس دعا، یا علی...





طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: نمایشگاه کتاب قم، هالیوود، وزارت ارشاد جمهوری اسلامی، اعتقادات فاسد، افتتاحیه، قیمت کتاب،  
[ شنبه 7 بهمن 1391 ] [ 19:49 ] [ مهزیار خاکی ]
با سلام به همه ی بازدید کنندگانی که لطف میکنن و به این وبلاگ سر میزنن، نظراتشون رو بیان میکنن و حتما انتظار دارن چهار تا پست جدید هم ببینن ولی هر بار که میان میبینن خبری از مطلب جدید نیست... 

بنده مدتی مشغول کارهایی بودم و امکان به روز کردن وبلاگ برام مقدور نبود، بعد از اون هم خدا نظری کرد و ابی عبدالله طلبید، و رفتیم به زیارت عتبات عالیات... اونم چه زیارتی، زیارت کربلا در اربعین حسینی... بنده بار قبلی هم که اربعین رفتم کربلا، یه پست نوشتم و ضمن بیان خاطرات سفر، دعا کردم که ایشالا هر کس میره کربلا، اربعین بره کربلا... حالا هم میگم: حتما یه سفر اربعین برید کربلا و عظمت شیعه رو از نزدیک تماشا کنید... همه سفرهای کربلام یه طرف، سفرهای اربعین هم یه طرف... درسته شلوغه و بعضیا با شلوغی حال نمیکنن و دوست دارن با اربابشون خلوت کنن، ولی اصل زیارت اربعین به شلوغی و خصوصا پیاده روی نجف تا کربلاست...

نمیخوام بگم سفر سختی بود... خدا میدونه هر کی رفته اعتراف میکنه که این سفر جز شیرینی چیزی نداره... ولی وقتی تو راه بیابونی کربلا، شب جای گرم و نرم گیرت نیاد و از سرما از خواب بیدار بشی و به آتیش پناه ببری و چند ساعتی از شب کنار آتیش بودن رو به خواب ترجیح بدی، تازه ذره ی ناچیزی از سختی های کاروان اسراء رو درک میکنی، بیابونی که روزهای گرم با آفتاب سوزان داره و شبهای سرد با هوای سوزناک...

در مهمون نوازی عراقی ها همینو بگم که ما در مدت سفرمون به عراق، یه دینار برا غذا و جای خواب خرج نکردیم... ماشاءالله این عراقی ها نمیذارن دقیقه ای گشنه و تشنه و بی پناه بمونی... با تمام وجود ازت پذیرایی میکنن... اربعین که میشه در خونه هاشون به روی زوار بازه و التماس میکنن یه بار مهمونشون بشی... به امید روزی که یک چنین پیاده روی برای حرم امام رضا داشته باشیم و این دفعه ایرانی ها از سراسر کشور برن تو راه مشهد موکب بزنن و از زوار علی بن موسی الرضا علیه السلام پذیرایی کنن...

قصد اطاله ی کلام ندارم... بازم به ایام امتحانات نزدیک شدیم و مجبورم یکی دو هفته ای فعالیت سایبری رو محدود کنم تا در این امتحانات دنیا سربلند بیرون بیام... به امید سربلندی در آزمون های اخروی... هر وقت وبلاگ من به یادتون اومد، حتما دعای ویژه برام کنید... مهزیار بن علی هستم، از مدینه ی طیبه ی قم... یا علی...



طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: اربعین 1434، سفر کربلا، مشایه، پیاده روی، مهمان نوازی عراقی ها، شب جمعه کربلا، حرم ابی عبدالله،  
[ پنجشنبه 21 دی 1391 ] [ 07:41 ] [ مهزیار خاکی ]
توی خیابون پیش جوونای محل ایستاده بودم، داشتیم صحبت می کردیم که یهو یه خانومی از دور با یه بچه در بغل اومد سمت من، بماند اولین چیزی که اومد به ذهنم این بود که وااااااای... میخواد از مسائل زنان بپرسه و منم زیاد در این مباحث مسلط نیستم با اینکه مدتها در محضر آیت الله حیدری فسایی این مباحث رو خوندیم و مباحثه کردیم! ولی خب دیگه... وقتی سوالشو پرسید کمی خیالم راحت شد! از طرفی خوشحال شدم که مردم هنوزم این مسائل براشون اهمیت داره و از طرفی هم متعجب که چرا حالا این سوالو داره میپرسه...

اومد جلو و پرسید: «حاج آقا، این بچه که به دنیا اومد، مادرم گرفتش جلوی تلویزیون و اذان مرحوم موذن زاده رو به گوشش رسوند، حالا اومدم بپرسم که بچه م مسلمون هست یا نه!؟» منم با تعجب جوابشو دادم و گفتم : «بله، بچه وقتی پدر و مادرش مسلمون باشن، به تبع اونا مسلمون میشه ولی مستحبه که وقتی بچه به دنیا میاد در گوشاش اذان و اقامه گفته بشه». 

حالا مشکل این بود که بعد از شنیدن جواب بهم گفت: «حاج آقا میشه شما تو گوشش اذان و اقامه بگید؟!؟» منم تا حالا این کار رو نکرده بودم! اونم توی خیابون... از اونجایی که شیطون بیکار نمیشینه و وقت عمل میاد سراغ آدم و تو دل آدم هزار تا شک میندازه و آدم در بدیهی ترین مسائل شک میکنه، منم اونجا شک کردم که اذان رو تو گوش راست میگن و اقامه رو تو گوش چپ یا بالعکس... 

اینجا بود که مدرنیته به دردم خورد و سریع زنگ زدم به دوستم که متاهله و یه نگاهی هم به رساله ی توی گوشیم انداختم تا شک م برطرف بشه و خیالم راحت... وقتی از حکمش مطمئن شدم، این بچه ی نیم وجبی رو تو دستام گرفتم و تو گوشاش اذان و اقامه گفتم... و به قول مادرش مسلمون شد... البته اینم بهش گفتم که خودتون یا هر کس دیگه هم میتونه این کار رو انجام بده...

قابل توجه اونایی که به روحانیت ارادت ویژه دارن! و همیشه وجود ماها رو در جامعه محترم می شمارن و تکریم میکنن!! آخه از وقتی که بند ناف بچه مسلمون بریده میشه تا وقتی که سنگ لحد روش گذاشته میشه بلکه تا خود بهشت و جهنم، به علمای دین محتاجه... البته ما واسطه ی علمای بزرگواریم و ایشان هم واسطه ی وجود مقدس امام عصر و دین مبین اسلام هستند! و وابستگی انسان به علماء وابستگی به دین و به خداست...

اینم بگم وظایفی که وجود مقدس امام زمان در زمان غیبت بر عهده ی فقها و علمای دین گذاشته اند کاملا متفاوت با اینهاست، ولی این خود مردم هستند که به دلیل اعتماد به این قشر در امور مختلف دینی که از عهده ی خیلی از مردم بر میاد به روحانیت مراجعه می کنن... از جمله همین اذان و اقامه گفتن و یا استخاره گرفتن (مرحوم شهید مطهری در کتاب خاتمیت بحث مفصلی در این زمینه دارند) که روحانیت هم سالهاست حتی در این امور ساده ی دینی پاسخگوی جامعه بوده و هست.

انسان در لحظه لحظه ی زندگی به دین محتاجه و به دستورات خدا احتیاج داره، و آدم به شفافیت مشاهده میکنه که وقتی یه جوون از دین (که همان برنامه ی خداست برای زندگی)، فاصله میگیره به چه وضعیتی دچار میشه!! چه جوون هایی که وقتی براشون دو کلمه حرف دین میزنی کاملا احساس میکنی که تشنه هستن و این حرفا به گوششون هم نرسیده که این مسئله رسالت ما طلاب رو مضاعف میکنه... و صد البته از تقصیر خود مردم چیزی کم نمیشه!!


ایشالا که بتونم در آینده موارد بیشتری از آثار حضور روحانی در جامعه بنویسم و مردم رو با این قشر برخاسته از دل مردم آشنا کنم... که فاصله ها زیاد شده... اینجاست که شاعر میگه: اگه فاصله افتاده... باقیشو خودتون بلدید... التماس دعا، یا علی...



طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: روحانی، تبلیغ، اذان و اقامه، حضور در جامعه، فقها وعلمای دین، حاج آقا،  
[ چهارشنبه 15 آذر 1391 ] [ 19:13 ] [ مهزیار خاکی ]
کم کم داریم به ماه خون خدا نزدیک میشیم... محرمت هم رسید آقای غریب ما... خدا رو شکر که زنده ایم و داریم محرم امسال رو هم درک میکنیم... این جور وقتا باید به یاد کسایی بیفتیم که محرم گذشته در جمع ما بودن ولی امسال بار سفر بسته و به دیدار خداشون رفتن... خدا رحمتشون کنه و ایشالا این محرم نزد وجود مقدس سید الشهداء عزاداری کنن... 

محرم که میشه عالم به هم میریزه، همه حال و هواشون عوض میشه، هوا میشه هوای حسین، میشه هوای سینه زنی، میشه هوای روضه و اشک و گریه... کوچیک و بزرگ ، پیر و جوون، طلبه و دانشجو، کارمند و بازاری، همه و همه شور شوق عجیبی پیدا میکنن که امسال چطور برا اربابشون مجلس عزا برپا کنند... هر کس یه حالی داره این روزا، ولی جدای از همه ما طلبه ها تو یه فضای دیگه هستیم، فضای منبر و محراب... کم کم داریم هجرت میکنیم به سمت شهرهای کشور تا مجالس عزاداری حسینی رو یاری کنیم و ناصر دین خدا باشیم... قبلا گفتم، بازم میگم: برا ما طلبه ها دعا کنید تا در چنین ایامی بتونیم خوب نوکری کنیم...

ارباب صدای قدمت می آید  /  هنگامه ی اوج ماتمت می آید...
ما در تب داغ غم تو می سوزیم / یکبار دگر محرمت می آید...






طبقه بندی: اهلبیت علیهم السلام،  دلنوشته، 
برچسب ها: محرم، عزا، حسین، ابی عبدالله، طلبه، تبلیغ، منبر،  
[ شنبه 20 آبان 1391 ] [ 07:38 ] [ مهزیار خاکی ]
سلام... جمعه بود، ایستادم سر چهار راه که تاکسی گیرم بیاد برم حرم برای اقامه ی نماز جمعه! کمی که ایستادم دیدم یه پراید جلوم ترمز کرد و ایستاد. خواستم بگم حرمم، دیدم راننده نامرده؛ یعنی مرد نیست، خانومه! منم طبق عادت همیشگی گفتم حرم میریدو گفت: سوار شو... منم سوار شدم و راه افتاد... از رانندگی کردنش معلوم بود که میخواست بگه منم میتونم مثل یه مرد رانندگی کنم، و وقتی راننده های دیگه بهش میگفتن : برو دیگه خانوم. با تندی برخورد میکرد... خلاصه تااین دو قدم خیابون رو به انتها رسوند من مطمئن شدم که منو صلواتی سوار نکرده و واقعا ایشون راننده تاکسی تشریف دارن! البته اگه ماشینش از این سبزا که روش نوشته بانوان بود من تعجب نمیکردم، سوالم از اینجا بود که ماشینش شخصی بود و مرد ها رو هم سوار میکرد و این توی شهر های دیگه عادی شده ولی توی قم معمول نیست... البته من حتی توی دلم هم بهش خرده نگرفتم... چون میدونم زندگی خرج داره و کار کردن عار نیست... و زنی که نیاز مالی داره اگر در کارهایی که در شأن زن هست اشتغال داشته باشه بهتره از کار های دیگه...

اگر نظرتون رو در این مورد بنویسید در به نتیجه رسیدن من کمک خوبی کردید... تلاشم اینه که مطلب بعدی در مورد حضور زن و مرد در جامعه باشه، که اونم به هم فکری خواننده ها نیاز داره!! که نظر گرفتن از خواننده ها رو از این پست شروع کردم... ببینم چه میکنید...




طبقه بندی: دلنوشته، 
برچسب ها: زن، راننده تاکسی، اشتغال، دختر، کار کردن، خرج زندگی، قم و نماز جمعه،  
[ یکشنبه 14 آبان 1391 ] [ 01:07 ] [ مهزیار خاکی ]

رُوِیَ عَنِ النَّبِیِّ ص أَنَّهُ قَالَ‏ مَنْ أَرَادَ أَنْ یَنْظُرَ إِلَى آدَمَ‏ فِی عِلْمِهِ وَ إِلَى نُوحٍ‏ فِی تَقْوَاهُ وَ إِلَى إِبْرَاهِیمَ فِی حِلْمِهِ وَ إِلَى مُوسَى فِی هَیْبَتِهِ وَ إِلَى عِیسَى فِی عِبَادَتِهِ فَلْیَنْظُرْ إِلَى عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ علیه السلام‏


از نبى اكرم صلّى اللَّه علیه و اله روایت شده كه فرمودند:

هر كس میخواهد از نظر علمى به آدم نگاه كند و هر كس میخواهد از نظر پرهیزكارى به نوح نگاه كند و هر كس میخواهد ابراهیم را از نظر حلم و بردبارى ببیند و موسى را از نظر هیبت تماشا كند و عیسى را از حیث عبادت باید به على بن ابى طالب علیه السّلام نگاه كند كه تمام آن صفات وكمالات درعلى علیه السلام استوار است وپا برجا.

منبع: إرشاد القلوب إلى الصواب (للدیلمی) / ج‏2 / 217


آپلود


این روزا به شیعگی خودم افتخار میکنم که در تمام عالم مولایی به آقایی مولای من علی بن ابیطالب پیدا نمیشه... هر وقت خواستی شروع کنی به خوندن یا نوشتن و یا نقل کردن روایات فضائل مولا امیر المومنین علیه السلام اول از اون روایتی شروع کن که دو پست قبلی نوشتم! آدم وقتی این همه فضیلت رو میفهمه روحش به پرواز در میاد...

مدح علی و آل علی بر زبان ماست،

گویا زبان برای همین در دهان ماست

ولی خدا نکنه من و تویی که خدا منت سرمون گذاشته و افتخار شیعگی امیر المومنین رو در دو عالم بهمون داده، از دنیا بریم، در حالی که مولامون رو نشناخته باشیم و قدمی در راه علی وار زیستن برنداشته باشیم... علی زیبایی هر سرنوشت است، اگر الگو شود عالم بهشت است... حالا به شکرانه ی این نعمت ولایت به برادرای دینی خودت که میرسی باهاشون مصافحه و معانقه کن و ذکر لبت این باشه:

الحمد للّه الذی جعلنا من المتمسّكین‏ بولایة أمیر المؤمنین و الأئمة علیهم‏ السّلام




طبقه بندی: اهلبیت علیهم السلام،  علمی-روایی،  شعر،  دلنوشته، 
برچسب ها: علی زیبایی هر سرنوشت است، امیر المومنین، الحمدلله الذی جعلنا، عید غدیر خم، مدح علی و آل علی بر زبان ماست، به علی بنگر، فضائل مولا علی،  
[ شنبه 13 آبان 1391 ] [ 01:37 ] [ مهزیار خاکی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 23 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  

درباره وبلاگ


طلبه هستم و طلبگی را راه سعادت میدانم که موجبات سعادت خود و سعادت خلق الله را فراهم می آورد، البته اگر فرصت را از دست ندهیم...

ایرانی، خوزستانی و ماهشهری هستم... و «حب الوطن» را «من الایمان» میدانم، چرا که حضرات معصومین علیهم السلام فرمودند...

چند سالی است که در مدینه ی فاضله ی قم، مشغول تحصیل هستم... و زندگی در قم را در آخر الزمان مفز از عذاب الهی میدانم... و البته رجوع به وطن را بعد از رسیده شدن لازم...

مدتهاست که وبلاگی زدم و حضور شما را در این کلبه ی حقیرانه خوش آمد میگویم و در خواست میکنم که هر مطلبی را که خوشتان آمد، نظر بگذارید و برای دیدن پاسخ بنده به نظرتان مجددا رجوع کنید...

حرف من اینه: من که قراره بمیرم، کاش یه طوری و یه جایی و یه زمانی بمیرم که در راه خدا و معصومین باشه... مثلا با شهادت از این دنیا برم، یا تو روضه ی ارباب بی کفنم جون بدم، یا وقت سحر برم... شایدم هر سه با هم...

این پست الکترونیک:
khakimahziyar@gmail.com

اینم شماره موبایلم:
09335766855 (فقط پیامک)

آی دی من در اینستاگرام:
mahziyar_khaki

* ارسال لینک وایمیل های تبلیغاتی، ممنوع!!!

آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

  • دانلود فیلم
  • خرید vpn
  • ضایعات