بسم رب الحسین... حکایت این قسمت مختارنامه، حکایت شیرزنی بود که با کلام آتشینش حماسه ی عاشورا را شهر به شهر تا چهل منزل منتشر کرد و با اینکه اسیر بود، یزید و یزیدیان را اسیر خود کرد... دیدید که عمره چه کرد و ناریه چه کرد!!! این قضیه نشانگر شدت تأثیر زنان در ابلاغ است... اگر مختار عمره را نداشت، شاید اخبار وی اینچنین به دست ما نمی رسید!!! فکر کرده ای چرا در خیلی از کتب روایی اهل سنت و غیره، مختار را کذاب سقفی نامیده اند؟؟؟ وقتی همسر کسی به کذاب بودنش شهادت دهد حال راست بگوید یا دروغ، از ترس باشد یا از ایمان، فرقی نمی کند، بالاخره فرد را کذاب می نامند... ولی همسری چون عمره تا پای جان دست از حمایت و تصدیق مختار برنداشت... ای کاش همه ی زنان مسلمان چون عمره بودند تا مصداق آیه ی قرآن باشند که می فرماید «لتسکنوا الیها» یعنی مایه ی آرامش همسرشان باشند... حتما شنیده اید که می گویند: کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود... شاید کار زینب کبری علیها السلام کمتر از شهادت ابی عبدالله نباشد! که اگر زینب نبود و سخنان حیدری اش نه یزیدیان رسوا می شدند و نه حماسه ی کربلا به دست ما می رسید!!! ولی خوب شد که دختر کوچک عمره در حضور مادر جان نداد... فقط خود عمره چند تیر خورد و به شهادت رسید... اما امان از دل زینب که چهل منزل با کاروان اسرا که اکثرا طفل و ناتوان بودند چرخید و پیر شد... امان از دل زینب که امانت حسین، رقیه ی بنت الحسین، جلوی چشمانش جان داد و به پدرش پیوست... امان از دل زینب که در مقابل چشمانش به سر بر نیزه ی ابی عبدالله سنگ میزندند و «هر کدوم خطا می رفت به عمه زینب می زدن...» خلاصه سری به نیزه بلند است، در برابر زینب، خدا کند که نباشد، سر برادر زینب...

سعی میکنم ایشالا پست بعدی درباره ی ماه مبارک رمضان باشه... البته اگه با فشار کاری ماه رمضان وقت کردم پستی بزنم... شما برای ما طلبه ها دعا کنید که بتونیم به نحو احسن وظایفمون رو انجام بدیم... اللهم عجل لولیک الفرج... امام زمان که ظهور کنه از دست ما طلبه ها راحت میشین... حکومت میشه حکومت مهدی... یا علی...
طبقه بندی: اهلبیت علیهم السلام، دلنوشته،
برچسب ها: زینب الصبور، ناریه، عمره، مختارنامه، کلام، سخن، شهادت،




